موضوع انشاء:چگونه غيرتي بشويم؟
سلام.من به هيچوجه شماره تلفن درسايت قرار نميدم.اما کسانيکه دوست دارند با من تماس تلفني داشته باشندميتونند آيدي منو add کنند.باهم چت ميکنيم واگر صلاح دونستم تلفنمو ميدم.آيدي من sorkhosefid۴u@yahoo.com است.
————–
-قلم به دست ميگيرم و انشايم را آغاز ميکنم.البته واضح و مبرهن است که غيرتي بودن کار خوبي است ولي اينجا در رشت اگر بگوئيم غيرتي هستيم پدرمان مارا کتک ميزند و ميگويد:اگر قرار باشد غيرتي بشوي خرج زندگيت را از کجا در مياوري؟
-پدر ما عقيده دارد مادر ما خيلي زحمت ميکشد.مادر ما هر وقت از سر کار برميگردد پدرمان اورا نوازش ميکند و با پماد کس و کون اورا چرب ميکند تا برود و بدهد!او ميگويد خدا سايه مادرمان را از سرمان کوتاه نکند،چون اگر اينکار را بکند ما از گرسنگي خواهيم مرد.مادر ما هم کنار ما مينشيند و براي پدرمان تعريف ميکند که امروز چکار کرده است.و بعد ما و پدرمان و مادرمان باهم به اکبرآقا فحش ميدهيم که اينقدر بد مادرمان را ميکند.ما خودمان ميخواهيم وقتي بزرگ شديم برويم و با سنگ پنجره خانه اکبرآقا را بشکنيم تا ديگر اينقدر به مادرمان بد نگذارد.پدر ما هم در آخر به مادرمان ميگويد دندان روي جگر بگذارد تا يک وقت اکبر آقا از او جدا نشود.چون اکبرآقا خيلي پولدار است.
-ما يادمان ميايد که جند ماه پيش يکي از همسايه ها وقتي اين جاسم نامرد داشت مارا ميزد آمد و حسابي جاسم رازد.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.و بعد با محبت دستي به سر ما کشيد و گفت:پسرم سلام من را به مادرت ژيلا برسان و بگو بيشتر مواظب تو باشد و گرنه تورا پيش خودم خواهم برد.و بعد تا ميتوانست جيبمان را پر از آجيل کرد وبرايمان بستني خريد و با ماشينش مارا به خانه مان رساند.ما از آن روز به بعد وقتي از جلوي مغازه اش رد ميشويم به او سلام ميکنيم.و او هميشه به ما پول توجيبي ميدهد.حتي يکبار وقتي با پدرمان از جلوي مغازه اش رد شديم و به او سلام کرديم جلوي پدرمان به ما پول تو جيبي داد و از آن روز به بعد پدرمان هر وقت پول کم مياورد مارا پيش او ميفرستد تا ازاو پول بگيريم.
-معلم ديني ما عقيده دارد که ما رشتيها خدانشناس هستيم.او يک روز که ما درسمان را نخوانده بوديم گفت فردا مادرمان را بياوريم که ما هم مجبور شديم مادرمان را بياوريم.مادر ما با معلممان به دفتر رفتند و از آن روز به بعد ما نه تنها در درس ديني بلکه در درس تمام معلمها بيست گرفتيم و نفهميديم ما که درس نمي خوانيم چطور بيست ميگيريم.
-چند روز پيش پدربزرگمان به خانه ما آمده بود.او تعريف ميکرد که وضعشان خيلي خراب شده است چون مادر بزرگمان پير شده است.و او از ما خواست مدتي به خانه او برويم که مادرمان که چشم ديدن مادربزرگمان را ندارد قبول نکرد.اما ما و خواهر بزرگمان مجبور شديم به خانه آنها برويم و در اتاق کوچکي که به ما داده بودند بخوابيم.چند شب بعد،ناگهان شب،سوپري سر محله پدر بزرگمان آمد و مارا کرد و ما هر چه جيغ زديم و داد کشيديم که خواهرمان نيستيم محل نداد.فقط وقتي داشت آبش ميامد خواهرمان ناگهان از حياط آمد و او متوجه شد که ما راست ميگفتيم.براي همين خواهرمان را هم کرد و به ما گفت که در عوض فردا برويم و پفک مجاني از او بگيريم.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.ولي ما نه تنها ديگر از آنجا رد نشديم بلکه از درد کون مريض شديم و تا چند روز مدرسه نرفتيم.
-البته ما عقيده داريم رشتي بودن گاهي اوقات دردسرساز است.هفته پيش يک معلم جديد از تهران به کلاس ما آمده بود.او از همه ما خواست اسم و فاميلمان به اضافه مبلغي که مادرمان بابت دادن ميگيرد رابنويسيم و بعد وقتي ديد مادر ما از همه گرانتر ميگيرد مارا پاي تخته برد و از ما چند سوال پرسيد.مثلا اينکه اول تخم مرغ بوده يا مرغ يا اينکه فيل چه جوري از سوراخ سوزن رد ميشود؟ما هر چه فکر کرديم نتوانستيم جواب بدهيم و به گريه افتاديم.معلم ما که عصباني شده بود گفت بايد فردا مادرمان را بياوريم و مارا از کلاس بيرون کرد.فردا که مادرمان آمد بعد از يک ساعت که با مادرمان به اتاق رفت مارا بخشيد و پس فردا همان سوالها را از تقي پرسيد و تقي مجبور شد مادرش را بياورد.
-ديگر خسته شديم از بسکه جواب سلام تمام کاسبهاي محل را داديم.از جلوي هر مغازه اي که رد ميشويم بايد جواب سلام بدهيم و تازه سلام آنها را هم به مادرمان برسانيم.از شانس بد ما فقط بستني فروش محل با مادرمان آشنا نيست که اميدواريم به زودي او هم مادرمان را بشناسد.
-ديروز مادرمان حسابي پدرمان را زد!او ميگفت چرا پدرمان غذا را سوزانده.مادر ما عقيده دارد پدر ما پول او را حيف و ميل ميکند.او ميگفت من هرروز ميروم و جان ميکنم و براي تو پول در مياورم و تو به جاي تشکر غذا را ميسوزاني.پدرمان نزديک به يک ساعت گريه کرد و بعد چمدانش را برداشت و به خانه پدرش رفت.اما شب مادرمان و اکبرآقا به دنبال او رفتند و اورا برگرداندند.
-اين هفته روز زن در خانه ما اتفاقات جالبي افتاد.تمام دوست پسرهاي مادرمان به خانه ما آمده بودند و از پدرمان خواستند برايشان شام درست کند.پدرمان حسابي عصباني شده بود که چرا اينها بي خبر آمده اند و او وقت ندارد تا حسابي سنگ تمام بگذلرد.او مارا زد وما آنقدر کتک خورديم که نگو و هر چه از پدرمان پرسيديم براي چه مارا اينقدر ميزند جوابي نداد.شب که مادرمان به خانه آمد تنها نبود و اکبرآقا هم همراه او بود.دوست پسرهاي مادرمان هم که همه ميدانستند اکبرآقا قزويني است ناگهان غيب شدند.اکبرآقا از ما پرسيد چرا گريه ميکنيم و وقتي جواب داديم از پدرمان کتک خورديم آنقدر ناراحت شد که به پدرمان گفت:امشب تو هم بايد با من و ژيلا بخوابي.پدر ما هم که اين را شنيد يواشکي مارا به آشپزخانه برد و باز زد و ما حسابي گوشمان درد گرفت.
-چند وقت پيش بالاخره خواهرمان را صد نفر کردند.وقتي صد نفر در رشت يک دختر را بکنند يعني وقت شوهر کردنش است.مادرمان خوشحال شده بود و هي ميگفت الهي قربون دختر نازم بشم.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.وقتي هم که براي خواهرمان خواستگار آمد براي خواستگارها تعريف کرد که خواهرمان چقدر در شهر کولاک کرده.خواستگارها هم سريع اورا بردند و ما هر چه دنبالش گشتيم اورا پيدا نکرديم.
-ما از پدرمان پرسيديم غيرتي بودن خوب است يا بد؟پدرمان به ما گفت که غيرتي بودن خيلي بد است.او به ما گفت که خيلي شانس آورده ايم که در رشت به دنيا آمده ايم.چون حالا ميخوريم و ميخوابيم و مثل پدرمان چاق ميشويم.او حتي به ما گفت وقتي به دنيا آمديم مادرمان حسابي عصباني شده و با پدرمان دعوا کرده که چرا ما دختر نشديم.آخه دختر پس فردا کمک خرج خانواده ميشود ولي پسر پس فردا خرج دارد و اصلا به درد نميخورد.ما هميشه خودمان آرزو داشتيم کاش دختر به دنيا مي آمديم.
-اين بود انشاي ما.







